X
تبلیغات
آهوی عشق

آهوی عشق

جه جوری؟

دوست دارم دوباره بنویسم ولی نمیدونم چطور شروع کنم!!!!!!؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 بهمن1389ساعت 17:10  توسط یاس مهربون  | 

میخواستیم پرواز کنیم...تنها...کمکمون کردین نیافتیم...همه چیز عالی طی شد...پر کشیدیم تا اوج...من تنها رفتم...تو تنها موندی...افسوس که نفهمیدم ما باید با هم نفس بکشیم...گل ارغوانی من اینجا نفس تنگه برام...مواظب عزیزای من باش   

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 12:45  توسط یاس مهربون  | 

باز هم یک آغاز

 

در آسمان نگاهت امید می خنددAlone

و عشق با پر و بالی سپید می خندد

به شکل یاس و حریری و دور پیکر تو

بنفش و آبی و سرخ و سپید می خندد

  

دیدی عروسکم،آخرش شدی قشنگترین عروس دنیا !

همه چیز به خیر و خوشی تمام شد و  تو شدی عروس رویایی قصه،که همۀ چشمها با دیدنت برق میزد و لبخند روی لبها شکوفه میزد...حتی خدا هم از اینکه تو رو آفرید،میخندید !!!

 

... و  چه فـراخ است جای خالـــی تو !

                      اما دریـــغ ...

                                  که چه تنــگ است دلـم !

و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود،از یاد نخواهی برد ، هنوز آشفته چشمان زیبای توام...و میدانم دلت تنگ است! 

امید که عشقتون ابدی،دلتون پر مهر و زندگیتون پر از صفا باشه...

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 18:48  توسط یاس مهربون  | 

 

از تنهایی به میان مردم میگریزم و از مردم به تنهایی پناه می برم!

راست میگفت نیما کـــــــه :
به کجای این شب تـیره بیاویزم غبای ژنده خود را ؟؟!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 14:16  توسط یاس مهربون  | 

 

فقط برام دعا کنید از ته دل

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 19:8  توسط یاس مهربون  | 

آفرینش

 

خداوندا ! از گناه شوخی هایی که با تو کرده ام در گذر ، تا از شوخی بزرگی که با من کرده ای در گذرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 12:25  توسط یاس مهربون  | 

 

دلم کپک زده ، آه ...

که سطری بنویسم از دلتنگی دل...همچون مهتاب زده ای از قبیله ی آرش بر چکاد صخره یی زه جان کشیده تا بن گوش ، به رها کردن فریاد آخرین... با من بگو ، که می شنود؟ و تازه چه تفسیر می کند ؟ از من! از نیاز من! کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت تا به جان اش می خواندی...همچون مرگ که نام کوچک زندگی ست...

دلم تنگه ، برای فقط گفتن ، گفتن گفته های نوشتنی ، از خودم از آنچه بر من می گذرد و از گفته هایی که بر من گذشت و در من نشست ولی من گذشتم، دلم می خواد که بگم از این همه نبودن...آهای کسی می شنوه ؟ راستی کجا بودم من ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 8:1  توسط یاس مهربون  | 

اين بي وفايي از دوست نيست از روزگاره...منظورم اینه که تا اطلاع ثانوی کامنت دونیمون فیلتر شده نمی دونم چرا ! مثل اینکه خیلی وقته اینطوریه فهمیده بودما ولی فکر میکردم مشکل از آی اس پی محلمونه...به امید خدا اگه درست شد فعالیت ما هم شروع میشه ... فعلا خدا نگهدارتون
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:13  توسط یاس مهربون  | 

یوهان ولفگانگ فون گوته

 

 

 

از کجا زائیده ایم ؟ از عشق

چگونه بی نشان می شویم ؟ بی عشق

چه یارای فرا رفتنمان می دهد؟ عشق

عشق را نیز می توان یافت؟ با عشق

چه وا میداردمان دیر زمانی به گریستن؟ عشق

چه می بایدمان یگانه کند هماره؟ عشق

پ.ن:اما شاید در این سالهای سگی و روزگار پر از پلشتی عشق هم از کثافاتی از این دست بر کنار نباشد...عشقمان هم آینه ی زمانه ی پلشت گردد شاید... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 9:50  توسط یاس مهربون  | 

بدون شرح

 

غم اینجا نه

   که آنجاست

دل

      اما

  در سرمای این سیاه خانه می تپد.

           در عصری زندگی میکنیم که حساب شرم و حق جداست

عصری که فرصتی شورانگیز است تماشای محکومی که بر دار می کنند؛

    عصر کثیف ترین دندانها در خنده ای و

                         دردناک ترین ناله ها در نومیدی !

عصر پشت و رو؛ عجب روزگاریست!

من هراسم نیست

          اگر این رویا در خوابِ پریشانِ شبی میگذرد

یا به هذیانِ تبی...یا به چشمی بیدار

.

.

.

نـه ...

من هراسم نیست : ز نگاه و ز سخن عاری

                           شب نهادانی که از قعرِ قرون آمده اند

      آری

که دلِ پر تپشِ نور اندیشان را، وصلۀ چکمۀ خود میخواهند

           و چو بر خاک در افکنندت ...

باور دارند که سعادت با ایشان به جهان آمده است

 

باشد! باشد!

من هراسم نیست،

    چون سرانجام پر از نکبتِ هر تیره روانی را

که جنایت را چون مذهبِ حق موعظه فرماید میدانم چیست...

    خوب میدانم چـیـــســت !

 

پ.ن : لبنان=فلسطین=؟ >> ایران | چرا از آن بالا بالاها صدایی نمی شنویم ؟

         یعنی جان ایرانی اینقدر می ارزد ؟ برایشان متأسفم(فقط همین) ...

پ.ن : من گاهی، به لغت نامه نگاهی می اندازم :

                چه معادلها دارد «پیروزی» !

                چه معادلها دارد «انسان» !

                چه معادلها «آزادی» !

                چه معادلها «ایرانی» !

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 9:17  توسط یاس مهربون  |