|
در آسمان نگاهت امید می خندد
و عشق با پر و بالی سپید می خندد
به شکل یاس و حریری و دور پیکر تو
بنفش و آبی و سرخ و سپید می خندد
دیدی عروسکم،آخرش شدی قشنگترین عروس دنیا !
همه چیز به خیر و خوشی تمام شد و تو شدی عروس رویایی قصه،که همۀ چشمها با دیدنت برق میزد و لبخند روی لبها شکوفه میزد...حتی خدا هم از اینکه تو رو آفرید،میخندید !!!
... و چه فـراخ است جای خالـــی تو !
اما دریـــغ ...
که چه تنــگ است دلـم !
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود،از یاد نخواهی برد ، هنوز آشفته چشمان زیبای توام...و میدانم دلت تنگ است!
امید که عشقتون ابدی،دلتون پر مهر و زندگیتون پر از صفا باشه...
از تنهایی به میان مردم میگریزم و از مردم به تنهایی پناه می برم!
راست میگفت نیما کـــــــه :
به کجای این شب تـیره بیاویزم غبای ژنده خود را ؟؟!!!
فقط برام دعا کنید از ته دل
خداوندا ! از گناه شوخی هایی که با تو کرده ام در گذر ، تا از شوخی بزرگی که با من کرده ای در گذرم!
دلم کپک زده ، آه ...
که سطری بنویسم از دلتنگی دل...همچون مهتاب زده ای از قبیله ی آرش بر چکاد صخره یی زه جان کشیده تا بن گوش ، به رها کردن فریاد آخرین... با من بگو ، که می شنود؟ و تازه چه تفسیر می کند ؟ از من! از نیاز من! کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت تا به جان اش می خواندی...همچون مرگ که نام کوچک زندگی ست...
دلم تنگه ، برای فقط گفتن ، گفتن گفته های نوشتنی ، از خودم از آنچه بر من می گذرد و از گفته هایی که بر من گذشت و در من نشست ولی من گذشتم، دلم می خواد که بگم از این همه نبودن...آهای کسی می شنوه ؟ راستی کجا بودم من ؟
از کجا زائیده ایم ؟ از عشق
چگونه بی نشان می شویم ؟ بی عشق
چه یارای فرا رفتنمان می دهد؟ عشق
عشق را نیز می توان یافت؟ با عشق
چه وا میداردمان دیر زمانی به گریستن؟ عشق
چه می بایدمان یگانه کند هماره؟ عشق
پ.ن:اما شاید در این سالهای سگی و روزگار پر از پلشتی عشق هم از کثافاتی از این دست بر کنار نباشد...عشقمان هم آینه ی زمانه ی پلشت گردد شاید...
غم اینجا نه
که آنجاست
دل
اما
در سرمای این سیاه خانه می تپد.
در عصری زندگی میکنیم که حساب شرم و حق جداست
عصری که فرصتی شورانگیز است تماشای محکومی که بر دار می کنند؛
عصر کثیف ترین دندانها در خنده ای و
دردناک ترین ناله ها در نومیدی !
عصر پشت و رو؛ عجب روزگاریست!
من هراسم نیست
اگر این رویا در خوابِ پریشانِ شبی میگذرد
یا به هذیانِ تبی...یا به چشمی بیدار
.
.
.
نـه ...
من هراسم نیست : ز نگاه و ز سخن عاری
شب نهادانی که از قعرِ قرون آمده اند
آری
که دلِ پر تپشِ نور اندیشان را، وصلۀ چکمۀ خود میخواهند
و چو بر خاک در افکنندت ...
باور دارند که سعادت با ایشان به جهان آمده است
باشد! باشد!
من هراسم نیست،
چون سرانجام پر از نکبتِ هر تیره روانی را
که جنایت را چون مذهبِ حق موعظه فرماید میدانم چیست...
خوب میدانم چـیـــســت !
پ.ن : لبنان=فلسطین=؟ >> ایران | چرا از آن بالا بالاها صدایی نمی شنویم ؟
یعنی جان ایرانی اینقدر می ارزد ؟ برایشان متأسفم(فقط همین) ...
پ.ن : من گاهی، به لغت نامه نگاهی می اندازم :
چه معادلها دارد «پیروزی» !
چه معادلها دارد «انسان» !
چه معادلها «آزادی» !
چه معادلها «ایرانی» !
تو را هيچگاه نمیتوانم از زندگیام پاک کنم چون تو پاک هستی...میتوانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هايم برای هميشه ماندگار میشوی و وقتی که نيستی بی رنگی روزهايم را با مداد رنگیهای يادت رنگ میزنم.فرقی نمیكند گودال آب كوچكی باشی يا دريای بيكران... زلال كه باشی، آسمان در توست...سالها پيش از كنار دريا عبور كردی و الآن سالهاست كه دريا برای بوسيدن جای پايت میآيد و میرود......