|
غم اینجا نه
که آنجاست
دل
اما
در سرمای این سیاه خانه می تپد.
در عصری زندگی میکنیم که حساب شرم و حق جداست
عصری که فرصتی شورانگیز است تماشای محکومی که بر دار می کنند؛
عصر کثیف ترین دندانها در خنده ای و
دردناک ترین ناله ها در نومیدی !
عصر پشت و رو؛ عجب روزگاریست!
من هراسم نیست
اگر این رویا در خوابِ پریشانِ شبی میگذرد
یا به هذیانِ تبی...یا به چشمی بیدار
.
.
.
نـه ...
من هراسم نیست : ز نگاه و ز سخن عاری
شب نهادانی که از قعرِ قرون آمده اند
آری
که دلِ پر تپشِ نور اندیشان را، وصلۀ چکمۀ خود میخواهند
و چو بر خاک در افکنندت ...
باور دارند که سعادت با ایشان به جهان آمده است
باشد! باشد!
من هراسم نیست،
چون سرانجام پر از نکبتِ هر تیره روانی را
که جنایت را چون مذهبِ حق موعظه فرماید میدانم چیست...
خوب میدانم چـیـــســت !
پ.ن : لبنان=فلسطین=؟ >> ایران | چرا از آن بالا بالاها صدایی نمی شنویم ؟
یعنی جان ایرانی اینقدر می ارزد ؟ برایشان متأسفم(فقط همین) ...
پ.ن : من گاهی، به لغت نامه نگاهی می اندازم :
چه معادلها دارد «پیروزی» !
چه معادلها دارد «انسان» !
چه معادلها «آزادی» !
چه معادلها «ایرانی» !