تبليغاتX
آهوی عشق -
 

دلم کپک زده ، آه ...

که سطری بنویسم از دلتنگی دل...همچون مهتاب زده ای از قبیله ی آرش بر چکاد صخره یی زه جان کشیده تا بن گوش ، به رها کردن فریاد آخرین... با من بگو ، که می شنود؟ و تازه چه تفسیر می کند ؟ از من! از نیاز من! کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت تا به جان اش می خواندی...همچون مرگ که نام کوچک زندگی ست...

دلم تنگه ، برای فقط گفتن ، گفتن گفته های نوشتنی ، از خودم از آنچه بر من می گذرد و از گفته هایی که بر من گذشت و در من نشست ولی من گذشتم، دلم می خواد که بگم از این همه نبودن...آهای کسی می شنوه ؟ راستی کجا بودم من ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 8:1  توسط یاس مهربون  |